Lose one’s head

Lose one’s head

دستپاچه شدن
  

اصطلاح lose one's head

 

• When Mel saw a dog in the street right in front of his car, he lost his head and drove into a tree.

وقتی مل سگی را در خیابان درست در مقابل ماشینش دید، دستپاچه شد و به یک درخت زد.

 

• He lost his head and said some things he regrets.

او دستپاچه شد و چیزهایی گفت که الان متاسف است.